Skip to content

Latest commit

 

History

History
249 lines (128 loc) · 70.4 KB

File metadata and controls

249 lines (128 loc) · 70.4 KB

فصل دوم: مکالمه

چگونه از زبان انگلیسی بی صدا خلاص شدم؟

من تحصیلات رسمی نداشتم، بنابراین نمی‌توان گفت که زبان گفتاری من بد بود؛ حتی تلفظ کلماتم هم کاملاً اشتباه بود. به سال‌ها پیش برمی‌گردم، زمانی که به تدریس درس تافل شروع کردم، این تنها "تلفظ بد" نبود، بلکه "تلفظ اشتباه رکوردی" بود (من قبلاً اشاره کرده‌ام که کلمه "specific" را به عنوان "spesifik" و "facade" را به عنوان "fakeid" تلفظ می‌کردم). همچنین از نظر مهارت گفتاری، تقریباً تا قبل از آن به زبان انگلیسی صحبت نکرده بودم. (اما این اثری بر روی نمرات تافل بالا در آن زمان و همچنین تأثیری بر روی کلاس‌های مطالعه من نداشت. در واقع، تلفظ من در میان تمام معلمان بد نبود...)

من تازه به تدریس مشغول شده بودم که خواسته شد کلاس‌های نوشتاری را تدریس کنم - بعدها، نوشتن برای تافل، SAT، GRE، GMAT و امتحان‌های تحصیلی مختلفی که برای تحصیل در خارج از کشور مورد استفاده قرار می‌گیرد را تدریس کردم. در آن زمان، به منظور کسب نمره بالا، تمام موضوعات نوشتاری را نوشتم، از جمله ۱۸۵ موضوع تافل و بیش از دویست موضوع ISSUE و ARGUMENT برای GRE...

نوشتن به تنهایی نسبتاً ساده بود، اما همچون یکباره که باید به تعداد زیادی از دانش‌آموزان تدریس کنم، خودم را در موقعیتی دستخوش تعارض قرار دادم: به عنوان یک معلم، نمی‌توانستم تفکر خودم را به دانش‌آموزان تحمیل کنم، و نباید تفکر آنها را به یک رویکرد خاص محدود کنم. بنابراین، پس از پذیرفتن وظیفه تدریس نوشتن، شروع به نوشتن تعداد زیادی نسخه از موضوعات کردم (به عنوان مثال، برای یک موقعیت خاص، سه نسخه نوشتم: تأیید، مخالفت و میانه راه)...

بنابراین، در دو سال اول پس از شروع به تدریس نوشتن، هر روز مقاله نوشتم و مقاله را بررسی می‌کردم (هم مقالات خودم و هم مقالات دانش‌آموزان من). ناخودآگاه، ذهنم با مواد بی‌شماری پر شده بود.

تا به این لحظه، من هنوز تجربه زیادی در زمینه زبان گفتاری نداشتم. از نظر شخصی، دوست نداشتم به گوشه‌های انگلیسی بروم؛ این ممکن است تعصب من باشد، اما همیشه احساس می‌کردم که کارایی در آنجا بسیار پایین است.

سرانجام، یک روز، چیزی غیرمنتظره افتاد. این در مسیر بازگشت از گوانگژو به بیروت بود. آن روز مه زیادی بود، بنابراین پرواز تأخیر داشت. در ابتدا، فکر می‌کردم که فقط باید کمی بیشتر صبر کنم، اما بیش از یک ساعت گذشت و من هنوز در سالن انتظار فرودگاه بودم. از بی‌علاقگی خود ملال آور، لپتاپ خود را باز کردم و شروع به ویرایش مقالات کردم...

ناگهان، کسی به من گفت، "سلام..."

من فهمیدم که یک زن زیبا با موهای طلایی و چشمان آبی در کنار من نشسته است. در لحظه‌ای فهمیدم که او حتماً دیده که من دارم متن‌های زیادی به انگلیسی می‌نویسم و از من انتظار دارد که انگلیسی بلد باشم... اما خودم خوب می‌دانم که وضعیت من چگونه است! تلفظ من خیلی بد است و هنگام صحبت کردن همیشه اشتباه می‌کنم...

آن دختر واقعاً سرزنده‌ای بود و به تنهایی خیلی چیزها گفت. من دست و پنجه نرم کردم و نمی‌دانستم چه چیزی باید بگویم، بلکه فقط با لبخندی مصنوعی (احتمالاً با چهره‌ای خجالتی) و سر نوازش جواب می‌دادم.

اما، بدون صحبت کردن هم معقول نبود!

به فکری افتادم. در نهایت شروع به صحبت کردم: "بسیاری معتقدند که والدین بهترین معلمان هستند، شما با این موضوع موافقید یا مخالف؟" - این سوال از جمله سوالات آزمون TOEFL است..

شاید این موضوع خیلی ناگهانی بود، آن دختر یک لحظه سکوت کرد و سپس شروع به گنگ گفتن کرد. پس از چند جمله، توپ را به من پرتاب کرد و گفت: "واقعاً به این فکر نکردم، حالا شما چه فکری می‌کنید؟"

آرام شدم - چگونه ممکن است بداند که این سوال را من پنج یا شش بار نوشته‌ام! شروع به انتقال دیدگاه‌های خود به او کردم. من می‌دانستم که تلفظ من خیلی بد است، بنابراین با عمد تلفظ‌هایم را آهسته کردم... او ناخودآگاه گوش داد، چون متوجه شد که این مرد ظاهر عادی نه تنها سخن نمی‌گوید، بلکه هنگام صحبت کردن اغلب جملات پیچیده و منطقی دارد...

او فکر می‌کرد که ما در حال بحث کردن هستیم، اما نمی‌دانست که برای من این تنها یک ارائه است!

گفتم: "واقعاً متشکرم که به این موضوع فکر کردید!" بعد از آن که به هواپیما سوار شدیم، او جای خود را تغییر داد و تا پایان سفر خیلی موضوعات را با هم مطرح کردیم، مثل "شهرهای کوچک واقعاً زندگی راحت‌تری دارند"، "چرا مردم به فعالیت‌های خطرناک علاقه دارند" (موضوعات آزمون TOEFL)، "هر جامعه‌ای اغلب به فکر نمی‌آورد که مفکران واقعی را چگونه نادیده بگیرد" (موضوعات آزمون GRE)... وقتی به پکن رسیدیم، تا زمان جدا شدن، فهمیدم که اسم او سوزان است. بعداً وقتی من داشتم کتاب "TOEFL High Score Essays" را می‌نوشتم، یک تیم خارجی به تعداد هفت نفر تشکیل داده شد که او سرپرست آن بود.

این تجربه به طور کامل نگرش من نسبت به تدریس مکالمه را تغییر داد: قبلاً من همیشه فکر می‌کردم که مشکل دانش‌آموزان این است که "نمی‌دانند چگونه صحبت کنند" (چگونگی) - من هم خودم این مشکل را داشتم. اکنون من فکر می‌کنم که مشکلات دانش‌آموزان نه تنها در این موضوع است بلکه مهمتر از آن این است که آنها "چه چیزی را بگویند" (موضوع) ندارند.

بعداً من به عادت افتادم که دیگر امیدوار به سخن گفتن به طور لحظه‌آی نباشم، بلکه امیدوار به داشتن آمادگی باشم. هر زمان که با مواجهه با مواقع رسمی نیاز به صحبت کردن به انگلیسی داشتم، حتماً زمانی را پیش از اجرا صرف می‌کردم تا "متن کلمه به کلمه" را بنویسم، کلماتی که نمی‌دانستم را در دیکشنری جستجو می‌کردم، اگر در دیکشنری پیدا نشود، از گوگل جستجو می‌کردم، و اگر حتی در گوگل هم پیدا نشود، سعی می‌کردم جایگزین مناسبی پیدا کنم... سپس وقتی آماده شدم، با تمرین و تکرار آن را یاد می‌گرفتم. با این روش، در مکان اجرا توانستم به طور عملی به صحبت کردن به طور طبیعی پاسخ دهم.

با این کار، ناگهان فهمیدم که واقعاً حالا که به چینی صحبت می‌کنم، همین روش برای من کار می‌کند. در زمان معمول با دوستان گپ‌زدن، احتمالاً نیاز به آماده شدن ندارم، اما چه وقتی به صحنه رفتند و باید صحبت کرد؟ گاهی اوقات حتی اگر آماده باشم، به دلیل عدم آمادگی کافی ممکن است شروع به "بازیابی اشتباه" کنم. واقعیت این است که حتی هنگام گپ‌زدن با دوستان، برخی موارد مهم هنوز هم نیاز به آماده شدن دارند (فقط این آماده شدن در این مواقع به شکل "رسمی" نیست). همانطور که هر کس دارد، چند بار تا الان تا دل خواهی من یا شما در حال گفتن یک داستان به دوستان خود بوده‌ایم که به دلیل عدم تسلط نهایی آن داستان را خراب کرده‌ایم؟

عنوان‌های مقاله TOEFL

عنوان‌های مقاله GRE

برای مدت طولانی، فکر می‌کردم که یک مسیر واقعی به اصطلاح "کوتاه‌تر" را پیدا کرده‌ام، اما بعداً متوجه شدم که "تنها نیستم". در داخل کشور، پرفروش‌ترین منابع آموزش مکالمه، در واقعیت منابع تخصصی دانشگاه خارجی بیانگر کشور بکن است، نویسنده آن دکتر وو ژنگفو، استاد دانشگاه خارجی بیانگر کشور بکن است. این مجموعه شامل سه کتاب است: "مکالمه انگلیسی مقدماتی"، "مکالمه انگلیسی متوسط" و "مکالمه انگلیسی پیشرفته" که در طول سال‌های متمادی چندین بار بازنگری و چاپ مجدد شده و تیراژ آن‌ها بیش از ۱۰۰۰۰۰ نسخه است. اگر فرصت دارید، پیشنهاد می‌شود که به یک کتابفروشی بروید و این مجموعه کتاب‌ها را مرور کنید. شما متوجه خواهید شد که بسیاری از موضوعات درسی در این مجموعه واقعاً ممکن است از موضوعات مقاله TOEFL الهام گرفته شده باشند.

اجازه دهید دوباره تکرار کنم: مشکل شما ممکن است در این باشد که نمی‌دانید چه کلماتی را بگویید، بلکه در این است که چه چیزی باید بگویید.

چرا نمی‌توانید کتاب مناسبی برای مکالمه پیدا کنید؟

این پدیده‌ای بسیار عجیب است: در بازار کتب مکالمه انگلیسی مثل موهای گاو زیادی وجود دارد، اما به عنوان خواننده همیشه احساس می‌کنید که هیچ کدام از آن‌ها واقعاً مشکلات خاص شما را حل نمی‌کنند.

چرا این‌گونه است؟

زیرا هیچ یک از کتب مکالمه موجود برای شما نوشته نشده است — آن‌ها همگی برای عموم مردم نوشته شده‌اند، در غیر این صورت، کتاب فقط می‌توانست به یک شخص فروخته شود؛ اگر این‌طور بود، هیچ انتشاراتی تمایل به انتشار آن نداشت. با گذشت زمان، هر فرد معرفت خود را به تدریج افزایش می‌دهد، بنابراین چیزی که افراد می‌خواهند بگویند به شدت متفاوت است. علاوه بر این، در صحبت‌های واقعی، افراد همیشه تلاش می‌کنند تکرار کردن دیگران را در صورت لزوم اجتناب کنند. چرا وقت و انرژی خود را برای تولید هیچ چیز اضافی تلف کنند؟

همچنین، همه افراد هرچه بیشتر ویژگی‌های متمایزی دارند، به ویژه در زمینه تفکر. بنابراین، یک گفتگو ممکن است با سلام‌های معمولی شروع شود، اما پس از چند تبادل، به سمتی منحصر به فرد و غیرمنتظره حرکت کند.

این دو پاراگراف بالا، روش معمول من در بیان نوشتاری است — در مورد "اصالت" صحبت‌ها به حاشیه می‌رود. برای چند لحظه فکر کنید، آیا این چیزی است که می‌خواهید بگویید؟ آیا این روشی است که می‌خواهید استفاده کنید؟ حتی اگر نظرات ما مشابه باشند، آیا در نهایت شما مانند من اینگونه بیان می‌کنید؟ — به زبان چینی یا انگلیسی...

واقعیت این است که هر کسی که از هر زبانی استفاده می‌کند، همچنان به یک اندازه، به ویژگی‌های شخصی خود رسیدگی می‌کند، بدون توجه به این که آن‌ها از یک زبان، نوشتار یا کلمات مشابه استفاده کنند، و بیشتر از همه اختلافات وجود دارد. همچنین، افرادی که به فکر کردن پرداخته‌اند، تفاوت‌های بیشتری دارند. این دقیقاً سبک شخصی است، برای نوشتار و گفتار، ویژگی‌های شخصی را به خود جلب می‌کند. این واقعیت همچنین در مورد انگلیسی صدق می‌کند، بنابراین عدم توانایی کتاب‌های مکالمه در تامین نیازهای شما کاملاً طبیعی است.

در یک معنا، این ممکن است توضیح دهد که چرا کودکان یادگیری زبان‌های خارجی را آسان‌تر از بزرگ‌ترها می‌یابند. زیرا کودکان نسبت به بزرگ‌ترها تعداد کمتری کلمه برای گفتن دارند و تفاوت‌های کمتری دارند، به عبارت دیگر، گفتگوهایی که در منابع مکالمه انگلیسی کودکان وجود دارد، ممکن است به شدت نیازها و دلایل کودکان در دنیای واقعی را پوشش دهد و در نتیجه، می‌تواند بیشتر از آنچه کودکان ممکن است بگویند و بخواهند بگویند را پوشش دهد. اما بزرگ‌ترها نیازهایی پیچیده‌تر دارند، بنابراین سختی گفتار بیشتری دارند. بزرگ‌ترها مانند کودکان نیستند که کلمات ساده‌تری بگویند، آن‌ها نمی‌توانند مثل کودکان به "بدون فکر" بیان احساسات خود، به ویژه در مورد مطالب "دقیقاً تامل شده"، پنجه نزنند.

کتاب معروف "900 جمله انگلیسی" در گذشته در سراسر چین محبوب بود و به عنوان معتبرترین منبع آموزش مکالمه شناخته می‌شد. به نوعی این تصور صحیح است؛ اما از دیدگاه دیگری نگاه کنیم، دقیقاً به خاطر اینکه "تمامی جملاتی که بیشترین استفاده را از آن‌ها می‌شود را انتخاب کرده است"، این جملات در واقعیت از جمله‌هایی است که افراد کمتری به آن‌ها نیاز دارند یا حتی به آن‌ها اصلا نیاز ندارند. بگذارید به موارد زیر نگاهی بیندازیم:

Hello, Good morning, I am Kate Green, Are you Tom Brown?

این جملات همه یادگرفته شده‌اند، اما در مکالمات واقعی تأثیر چندانی ندارند. چگونه ممکن است افراد در پس از سلام و خداحافظی بی‌درنگ از یکدیگر جدا شوند؟ واقعیت ممکن است به این صورت باشد که هنگام ملاقات و جدایی، حتی بدون سلام و خداحافظی نیز صحبت نمی‌کنند - چرا که آنها با یکدیگر غریبه نیستند (چقدر احتمال دارد که در روزمره با غریبه‌ها صحبت کنید؟) و محتوای گفتگو هر بار بسیار متفاوت است...

این کتب مکالمه جملاتی را انتخاب کرده‌اند که "بیشترین تکرار در زبان دارند"، اما این جملات همانطور که نویسندگان فرض می‌کنند "به دلیل تکرار زیاد مهم هستند"، به خلاف آن، این محتواهای با تکرار بالا در واقعیت فقط 1% از کل زبان استفاده شده را پوشش می‌دهند. بنابراین، مفیدیت آنها محدود است.

احتمالاً دلیل‌های دیگری برای ضعف گفتاری وجود دارد

بسیاری از مردم به خاطر ضعف گفتاری خود درگیر و ناراحت هستند و بیشتر، حتی احساس تحقیر می‌کنند. اما ضعف گفتاری ممکن است دلایل عمیق‌تری داشته باشد، شاید همچنین ناشی از ذکاوت شما باشد! از دیدگاهی، افراد ساده‌دسته ذهنی تر به یادگیری گفتار زبان خارجی تسهیل‌تری دارند. زیرا نیازهای بیان آن‌ها ساده‌تر است. ذهن‌هایشان ساده‌تر است، بنابراین وقتی با افرادی روبرو می‌شوند، تنها به بحث در مورد موضوعات ساده ای که مثل هوا خوب است یا حالا چه طوری‌ای می‌گذرد می‌پردازند..

افراد ساده‌، وقتی که فردی را ناشناخته می‌بینند و می‌پرسند "اسمت چیه؟" اصلاً فکر نمی‌کنند که دارند چیزی نادرست می‌گویند. اما واقعیت این است که در جهان واقعی، شاید چندین بار در طول زندگی‌تان نیاز به پرسیدن "نامت چیه؟" نداشته باشید.

در جهان واقعی، احتمالاً این اتفاق می‌افتد:

اولاً، افرادی که مایل به اعلام نام خود هستند، به طور خودجوش به شما نام خود را می‌گویند. افرادی که نمی‌خواهند نامشان را بگویند، حتی اگر از آنها بپرسید هم نمی‌گویند. بعد از اینکه فرد نام خود را گفت، ممکن است سوالی داشته باشید که نمی‌دانید چگونه نام را به حروف بنویسید (در انگلیسی چگونه املای آن است)... بنابراین، یک گفتگوی واقعی ممکن است به این شکل باشد:

شما می‌گویید: "شما کی هستید؟" (You are ...?) فرد جواب می‌دهد: "مایکل جانسون." (Michael Johnson.) شما ممکن است نام را یادداشت کنید، بنابراین ادامه می‌دهید: "مایکل مثل مایکل جردن؟" (Michael as Michael Jordan?) فرد می‌گوید: "آره." (Correct.) شما می‌گویید: "خب." (OK.) در واقعیت، در جهان واقعی، شاید تنها پلیس‌ها بیشترین استفاده را از این عبارت "نامت چیه؟" کنند.

افرادی که ذهن‌هایشان پیچیده‌تر است، هنگام صحبت کردن به زبان خارجی با مشکلات بیشتری روبرو می‌شوند، زیرا نیازهای بیان آن‌ها پیچیده‌تر است، حتی امکان دارد بیش از حد پیچیده باشد. آنها علاقه‌ای به بحث در مورد هوا یا محل زندگی شخصیت مقابل ندارند، آنها می‌خواهند در مورد "مشکلاتی که در مورد گرمایش جهانی مورد اشتباه عمومی قرار می‌گیرند" یا "تأثیر افزایش مداوم نرخ ارز یوآن بر شهروندان عادی چیست؟" با شخص مقابل بحث کنند... به اختصار: افراد هوشمند به طور معمول دارای تفکرات پیچیده‌تری هستند، و تفکرات پیچیده نیاز به بیان پیچیده‌تری دارند تا منتقل شوند. بنابراین، افرادی که ذهن‌های پیچیده‌تری دارند، به طور طبیعی با مشکلات نهانی بیشتری روبرو خواهند شد.

به عنوان مثال، بخاطر نیاز بیش از حد پیچیده به بیان، ممکن است همان تمریناتی که برای افراد ساده‌دسته موثر است، بر روی آنها نتیجه ندهد - در واقع، آنها به تمرینات بیشتری و قوی‌تر نیاز دارند. همچنین، آنها به دشواری افرادی با توانایی برای

بحث کردن در مورد مسائل عمیق روبرو می‌شوند، بنابراین به ندرت فرصتی برای تقویت مهارت‌های گفتاری خود در عمل پیدا می‌کنند - در مقایسه با افراد ساده‌دسته که به راحتی می‌توانند با هر کسی تمرین کنند...

برخی افراد ضعیف در گفتار، نه به دلیل کم‌عقلی‌اند، بلکه به خاطر هوش بیش از حدی که دارند. اما این نتیجه به صورت معکوس صادق نمی‌شود. در میان افراد ماهر در گفتار، علاوه بر افراد ساده‌دسته، بیشتر افراد هوشمند هستند. زیرا حرف زدن به تنهایی یک سیستم مهندسی پیچیده است: نیاز به دریافت مداوم ورودی (گرفتن بازخورد از مخاطب)، پردازش سریع (تصمیم‌گیری در لحظه اجازه‌دهنده نیست) و خروج موثر (صحبت کردن دقیق و جذاب) دارد... همه این موارد نیاز به تمرین و تجمیع درازمدت دارند.

حتی وقتی در حال گفتن زبان مادری هستید، تفاوت‌های بزرگی میان افراد وجود دارد. برخی از افراد دارای گفتار روان و تفکر دقیق هستند. اما بیشتر افراد حتی نمی‌توانند به درستی حروف بیان کنند، منطق خود را تداخل داده و گفتارشان بی‌ترتیب باشد... اما این تنها نتیجه تجربه‌های گذشته آن‌ها است و در واقع، اختلاف ابتدایی بین همه‌ی ما چندان بزرگ نیست.

هدف اصلی متن فوق تشویق افراد ضعیف در گفتار است. در یادگیری زبان دوم، هر کس از صفر شروع می‌کند، هر کس نمی‌تواند به سرعت به قله‌ی مهارت برسد. علاوه بر این، اصلاً نباید به خاطر ضعف در گفتار احساس تحقیر کرد، زیرا این به معنای این نیست که کم‌عقلی دارید یا استعدادی ندارید، بلکه احتمالاً به این معناست که ذهن شما پیچیده است و از نظر ذهنی ساده نیست."

چگونه کتاب مکالمه شخصی خود را بنویسیم؟

عبارت "همه چیز تنها باید به خود اتکا کند" از گذشته تا کنون در هر زمینه‌ای بدون هیچ گونه مبالغه‌ای بوده است. اگرچه شما با دیگران متفاوت هستید، آن محتواهای متفاوت - که برای شما مهم‌ترین محتواها هستند - فقط توسط شما باید مرتب شوند.

حتماً باید در یک دفترچه یادداشت ثبت شود یک دفترچه یادداشت آماده کنید و همیشه با خودتان داشته باشید. هر روز حداقل ده دقیقه تا نیم ساعت وقت بگذارید تا محتوایی که می‌خواهید ابراز کنید، به زبان چینی ثبت کنید. پس از مدتی، هر روز کمی وقت بیشتری صرف کنید تا آن محتواها را به زبان انگلیسی بیان کرده و ثبت کنید.

به زودی متوجه خواهید شد:

• در واقعیت، نیاز به بیان زیادی ندارید...

• بیشتر محتواهای این نوع کاملاً قابلیت بیان به زبان انگلیسی دارند (با مراجعه به دیکشنری حتی می‌توانید).

• در این فرآیند، ممکن است متوجه شوید که زبان چینی شما، یعنی زبان مادری شما، بهتر از آنچه ابتدا فکر می‌کردید نیست. بعضی اوقات، عباراتی که می‌خواهید بگویید در واقعیت معنی منطقی ندارند.

به عنوان مثال، یکی از کاربران در یک انجمن پرسید: "لطفاً، چگونه عبارت 'تصمیمی که بدون تفکر انجام می‌شود معمولاً منطقی نیست' را به انگلیسی بنویسم؟ لطفاً کمک کنید، ممنون!"

به سرعت یک نفر پاسخ داد: "به نظر می‌آید این عبارت کمی عجیب است. مثل این است که بگویید 'اگر گرسنه نخورید، گرسنه می‌مانید' - بنابراین اگر تصمیم بدون تفکری است، آن معمولاً منطقی نیست!"

مشکلی که این کاربر با آن روبرو شده است، نه تنها مربوط به بیان انگلیسی نبود، بلکه در سطح عمیق‌تری مرتبط با منطق بود، به اصطلاح، مشکل در سطح تفکر بود. به دلیل ناتوانی در منطقی‌تر کردن جملات، محتوایی که می‌خواست بیان کند، حتی اگر به زبان مادری اش بیان شود، قابل فهم نبود... (حتی اگر به انگلیسی ترجمه شود، همچنان جملات عجیبی خواهد بود: "تصمیمی که بدون تفکر انجام می‌شود معمولاً منطقی نیست.")

واقعیت این است که این مسئله مختص به فردی نیست و در واقع بسیار رایج است. این همان دلیل مهمی است که بسیاری از افراد در فرآیند یادگیری زبان دوم به مشکل می‌خورند - چرا که ریشه مشکل در خود اصول منطقی‌تر بودن نه در زبان خارجی؛ اما به دلیل عدم آگاهی از این مسئله، ممکن است اشتباهاً فکر کنند که مشکل از زبان خارجی ناشی می‌شود. این دلیلی است که گرفتن یک دفترچه یادداشت برای ثبت محتوایی که می‌خواهید بگویید، نه تنها برای ترجمه به انگلیسی مفید است، بلکه حداقل اجازه می‌دهد تا خودتان دوباره بر روی جملاتی که گفته‌اید نگاه کنید و از این راه مانع از بیان نامفهومی شوید.

تا کاملا نمی‌دانیم چگونه به انگلیسی بگوییم، چه کنیم؟

در موارد کمی، ممکن است متوجه شویم که چیزی که می‌خواهیم بگوییم، به طور کامل به چه صورتی در انگلیسی بیان شود. اگرچه اینگونه مواقع به کمیتی از موارد تعلق می‌گیرد، اما اغلب زمان‌ها مربوط به موارد بسیار حیاتی می‌شوند.

در طی تجربه‌های شخصی من، چندین موقعیت را تجربه کرده‌ام که به طور کامل نمی‌دانستم چگونه بگویم. به عنوان مثال، یک‌بار در یک بار در بیروت، وقتی داشتم آهنگی گوش می‌دادم و دوستم به دستشویی رفت، یک خارجی به دنبال یک صندلی خالی می‌آمد. من سریعاً می‌خواستم بگویم "اینجا کسی نشسته است!"

اما یکم گیر کردم. وقتی "There is a person here!" (اینجا کسی هست!) را سریعاً گفتم، فهمیدم که اصلاً یک جمله‌ی عجیب و غریب گفتم - در واقعیت، هیچ‌کس روی صندلی نشسته بود! آن خارجی بعد از شنیدن این جمله، لحظه‌ای متعجب شد و سپس گفت: "OK، یک صندلی دیگر امتحان می‌کنم." و سپس به دنبال یک صندلی دیگر رفت...

من دفترچه یادداشت‌ام را بیرون کشیدم و جمله "اینجا کسی هست!" را نوشتم و بعد از آن، همان جمله غلط انگلیسی را نیز نوشتم - "There's a person here!" (اینجا یک نفر هست!) - و به گوشی گوش دادم.

چند روز بعد، در یک موقعیت کاملاً متفاوت، یک خارجی با همان موقعیتی که من تجربه کرده بودم روبرو شد و او گفت: "ببخشید، اینجا گرفته شده است." من یک لحظه تعجب کردم و سپس دفترچه یادداشت‌ام را بیرون کشیدم، به جای "There's a person here!" (اینجا یک نفر هست!) نوشتم "It's (the seat is) taken." (گرفته شده است).

این راه حلی است:

اهمیت ندارد آیا صحیح است یا نه، یا اصیل است یا نه، ابتدا باید سعی کنیم بیان کنیم.

خارجی‌ها نیز انسان هستند و دارای هوش هستند، آن‌ها از تمامی هوشیاری‌های ممکن برای درک حرف‌های شما استفاده خواهند کرد. بسیاری از مواقع، حتی اگر شما به طور اشتباه یا نادرست بگویید، بر اساس موقعیت فعلی، آن‌ها می‌توانند فهم کنند که شما در واقعیت چه می‌خواهید بگویید (اما به عنوان یک نکته: آن‌ها معمولاً اشتباهات شما را نخواهند برچسب زد، تا زمانی که شما فکر کنید تلفظ‌هایتان درست است) ... به اعتقاد داشتن در هوش عقلانی دارند، یکی از نشانه‌های هوش هیجانی نرمال است.

حتماً باید به موقع یادداشت برداری کنید. عادت به یادداشت برداری بسیار مهم است، همانطور که در کتاب "زمان را به عنوان یک دوست بدارید" به طور گسترده بحث شده است. با این حال، متاسفانه، هنوز هم برخی از خوانندگان فکر می‌کنند "اصلاً لازم نیست!" این اصرار بر تعقل اشتباه است.

به علت یادداشت‌برداری، زمانی که "به طور اتفاقی" به جواب می‌رسید، می‌دانید که باید آن را کجا بیافرینید. بر اساس تجربه‌های من و دانشجویان بسیار، اگر قبلاً یادداشت برداشته باشید، آن زمان که جواب را "به طور اتفاقی" دریافت می‌کنید "قطعی" خواهد بود. اگر قبلاً یادداشت نکرده باشید، بسیاری از جواب‌های "قطعی" که در نهایت "به طور اتفاقی" می‌آیند، نهایتاً به جواب‌های "اتفاقی" تبدیل نخواهند شد، چرا که در گذشته آن‌ها را یادداشت نکرده‌اید، بنابراین وقتی جواب می‌آید، به طور واقعی نمی‌فهمیدید و در نتیجه به هم دیگر می‌رود.

(3) یادگیری "تعبیر دیگری" در بسیاری از مواقع، چیزی که می‌خواهید بگویید در انگلیسی هیچ مفهوم معادلی ندارد. در چنین شرایطی، باید از طریق "تعبیر دیگری" آن را حل کنید.

من با چندین موقعیت مشابهی روبرو شده‌ام. در یکی از سوالات نمونه‌ی آزمون TOEFL، این سوال مطرح شده بود: "آیا با اظهار نظر زیر موافقید یا مخالف؟ پسران و دختران باید به مدرسه‌های جداگانه بروند." من باید این سوال را تجزیه و تحلیل کنم. یکی از دلایلی که برخی از والدین ممکن است مدرسه‌های جداگانه را انتخاب کنند، این است که از قرار گذاشتن پسران و دختران در یک مدرسه به دلیل ترشوندگی زودهنگام می‌ترسند. اما "ترشوندگی زودهنگام" به انگلیسی چگونه گفته می‌شود؟ من نمی‌دانستم. حتی نمی‌توانستم بگویم. حتی نمی‌توانستم از یک خارجی بپرسم "ترشوندگی زودهنگام" چگونه گفته می‌شود، زیرا نمی‌توانستم به انگلیسی بپرسم که دقیقاً چه می‌خواهم بپرسم...

من توضیح دادم: "در فرهنگ ما، اگر پسران و دختران نوجوان عاشق شوند، به عنوان یک اشتباه محسوب می‌شود..." من قرار بود بپرسم: "... و ما یک کلمه خاص برای توصیف این رابطه یا شرایط داریم، به نام 'ترشوندگی زودهنگام' است، 'ترشوندگی' به معنی خیلی زود یا ناپخته است و 'زودهنگام' به معنی عشق است... آیا در واژگان انگلیسی معادلی برای این وجود دارد؟" اما حتی قبل از اینکه این جمله را بگویم، خارجی چشمانش را بزرگ کرد و به شدت پرسید: "چرا؟"

"خارجی‌ها نمی‌توانند درک کنند که در نظر آن‌ها، کودکان ده ساله‌ شروع به علاقه‌مندی به جنس مخالف می‌کنند (در واقعیت، کودکان از سنین پایین‌تر نیز به جنس مخالف علاقه‌مند می‌شوند) به طور مطلق عادی و حتی ضروری به نظر می‌آید. گوته می‌گوید: «هر دختری دوست ندارد عاشق شود و هر پسری نمی‌خواهد به معشوقش وفادار باشد.»

متن اصلی به زبان آلمانی است و ترجمه به انگلیسی اینگونه است: "هر کس که دختر باشد، نمی‌خواهد عاشق شود، و هر کس که پسر باشد، نمی‌خواهد به معشوق خود وفادار باشد."

در جهان غربی، مفهوم "عشق زودهنگام" به معنای چینی وجود ندارد. اما در زبان چینی، عبارت "عشق زودهنگام" یک واژه تلخ است - نمی‌توان تعداد نوجوانانی که هر سال به دلیل مشکلات عشق زودهنگام به خودکشی می‌پردازند، حساب کرد...

نیاز به نوشتن مقدمه و مطالب طولانی دارید

بیشتر کتاب‌های گفتاری موجود در بازار، بزرگ‌ترین محدودیتشان در این است که اساساً تنها به 'واژه‌ها و عبارات' محدود می‌شوند و به جای متن کامل، معمولاً تنها به 'مکالمات پیوسته' می‌پردازند. متن کامل همیشه به بخش 'مکالمات پیشرفته' تعلق داده می‌شود. اما واقعیت این است که حتی یک کودک کوچک با ذهنی ساده هم در هنگام استفاده از زبان، اغلب افکار خود را به صورت کامل بیان می‌کند، به این معنا که تنها واژه‌ها و عبارات کافی نیستند. بنابراین، بهترین راه برای بیان هر چیزی این است که آن را پیشاپیش بنویسید. البته، در صورتی که به یک سطح خاص از مهارت برسید، اغلب موارد تمرین فقط با یک بار تفکر در ذهن کافی است. اما به دست آوردن این سطح تمرین ممکن است مدت زمان زیادی طول بکشد. پیش از رسیدن به این مرحله، نباید از نوشتن خودداری کنید: مطالب را بنویسید!

در این خصوص، من بسیار با دیدگاه آقای چونگ دائولونگ موافقم: "متوجه شدم که نمی‌توانم بدون آماده شدن چیزی بگویم". کی این‌طور نیست؟ حتی اگر از زبان مادری استفاده کنیم، آیا برای بیان مسائل به وضوح و دقت نیاز به آماده شدن قبل از آن نیست؟ به نظر می‌آید که اصطلاح "مصیبت از زبان به دل می‌آید" نیز به خاطر این است که پیش از سخن گفتن به خوبی تفکر نشده یا به خوبی آماده نشده است (البته دلیل دیگری نیز وجود دارد و آن استفاده نادرست از قوانین متجاوزه حاکمیت).

من به شخصه برای هر سخنرانی، حتی اگر موضوعی را که تا چندین بار ارائه داده‌ام انتخاب کنم، باید پیشاپیش آماده شوم. به هر دلیل، اگر تا کنون تمرین کافی انجام ندهم، بی‌گمان در هر بار سخنرانی خطایی کوچک اتفاق خواهد افتاد، بدون استثناء. بنابراین، حتی اگر بخواهید یک شوخی بیان کنید، بهتر است آن را پیشاپیش بنویسید و بعد از آن یک بار خودتان تمرین کنید. در واقعیت، هر کسی که در گفتگوی شوخی زیباست، همین کار را می‌کند. اما بسیاری از مردم فقط می‌بینند که افراد شوخ و زیرک در نهایت بسیار سبک و راحت به نظر می‌آیند و به عنوان یک استعداد به شمار می‌آورند. در روزهای عادی، همواره افرادی (که در واقعیت اکثر افراد هستند) وجود دارند که حتی به بهترین شوخی‌ها را هم با گفتن آنها ناپسند می‌کنند؛ چرا؟ چون پیشاپیش تمرین نکرده‌اند! چرا در طول عمرشان اصلاح نمی‌شوند؟ چون دلیل ناموفقیت خود را به "عدم استعداد" نه به "عدم آمادگی کامل" نسبت می‌دهند، بنابراین هیچگاه اهمیت نوشتن و آماده‌سازی پیشاپیش را درک نمی‌کنند و به همین دلیل در همه چیز فقط به "عمل بر انتظار" اعتماد دارند - در حقیقت، "عمل بر انتظار" توانایی افرادی است که پیشاپیش آماده شده‌اند، تواناییی که فقط به آنها تعلق دارد."

زمانی بود که من خیلی خودخوار شده بودم. چون همیشه احساس می‌کردم با وجود تمام تلاش‌هایم، باز هم نمی‌توانم به اندازه دیگران خوب عمل کنم. خوشبختانه، در برخی موارد، دیگران فکر می‌کنند که من "به راحتی خیلی خوب کار می‌کنم". وقتی به این موضوعات نگاه می‌کنم، می‌فهمم که همه چیز مثل هم است: وقتی تلاش می‌کنید، دیگران نمی‌بینند. وقتی کارتان خوب پیش نمی‌رود، هیچ کس به شما توجه نمی‌کند. وقتی کارتان تمام شد، آن‌ها فقط نتیجه را می‌بینند. در زبان محلی شمال شرق چین، جمله‌ای هست که می‌گوید: "فقط دزد را می‌بینند که گوشت می‌خورد، نه وقتی که دزد کتک می‌خورد"، که همین مفهوم را دارد و بسیار تصویری است. بعد از آن، من یک بخشی از حرف‌های آقای ژونگ دائولونگ را شنیدم:

بعضی از مردم فقط می‌بینند که سطح انگلیسی من الان خیلی خوب است، اما نمی‌دانند که این نتیجه با چه تلاش سختی به دست آمده است. بنابراین خیلی راحت فکر می‌کنند که من باهوش هستم و حافظه خیلی خوبی دارم، به همین دلیل انگلیسی یاد گرفته‌ام. در حقیقت، حافظه چیزی نیست که به طور طبیعی داشته باشید، بلکه توانایی‌ای است که از طریق تمرین پس از تولد به دست می‌آید. در مورد اینکه چگونه من از طریق تلاش سخت شدید انگلیسی یاد گرفتم، می‌توانم سخنان سه نفر را به عنوان مثال بیاورم. یکی از آن‌ها رهبری بود که زمانی که من در شنیانگ کار می‌کردم، با دیدن تلاش‌های شبانه‌روزی من برای یادگیری انگلیسی به من گفت: "با این شیوه یادگیری، حتی خدا را هم تحت تاثیر قرار می‌دهی". دیگری کارمندی در شرکت مهندسی سیستم‌های الکترونیکی چین بود که هر روز از مقابل دفتر من رد می‌شد و من را در حال دیکته گرفتن می‌دید، و به من گفت: "من هیچ وقت کسی را مثل تو ندیده‌ام که با این همه تلاش انگلیسی یاد بگیرد". آخرین نفر همسر من بود که با دیدن اینکه من هر وقت فرصتی داشتم به یادگیری انگلیسی می‌پرداختم و دستگاه ضبط صدا بی‌وقفه در حال پخش بود، گفت: "تو چقدر احمق هستی، چطور ممکن است بعد از این همه وقت هنوز نتوانی یاد بگیری؟" در واقع، اینکه دیگران مرا باهوش می‌دانند، چیزی نیست که باید به آن افتخار کرد، پس چرا من نباید به راحتی بگویم: "بله! برای من یادگیری انگلیسی کار ساده‌ای است، در اوقات فراغت به نوارهای صوتی گوش می‌دهم و می‌نویسم، و ناخودآگاه یاد می‌گیرم"، تا دیگران بیشتر فکر کنند که من واقعاً باهوش هستم؟ چون واقعیت چنین نیست. شخصی که نسخه اولیه کتاب من "مقدمه‌ای بر انگلیسی با سرعت آهسته" را خوانده بود به من گفت: "تو نباید مشکلات واقعی یادگیری خودآموز انگلیسی را به صورت واقعی بنویسی، بلکه باید آن را ساده‌تر جلوه دهی تا خوانندگان بیشتر اعتماد به نفس داشته باشند." اما من نظر او را نپذیرفتم، چون مسئله دانش یک موضوع علمی است و نمی‌توان در آن حتی کمی دروغ گفت. من باید مشکلات یادگیری خودآموز را به اندازه کافی بیان کنم تا خوانندگان آمادگی کامل فکری داشته باشند.

بنابراین، آرامش یافتم. همه چیز به همین ترتیب است. کجا چیز آسانی وجود دارد؟

حتی امروزه، من هم نتوانسته‌ام به این حد برسم که بتوانم به انگلیسی در هر زمان و مکان و با هر خواسته‌ای بیانگر شوم، و فکر می‌کنم هرگز نخواهم توانست. من همچنان "فقط می‌توانم و فقط حرف‌هایی را که قبلاً آماده کرده‌ام بزنم". با این حال، در مورد این موضوع، دیگر هیچ گونه سردرگمی ندارم. و برای من (و من معتقدم برای اکثر مردم نیز همینطور است)، این کافی است.

بدون معلم خارجی هم می‌شود؟

با توجه به موارد فوق، روشی که من برای یادگیری مکالمه پیشنهاد می‌کنم، تنها "نوشتن ابتدایی افکار خود و سپس تمرین و تصحیح مداوم آن" است. اما می‌دانم که مردم از نوشتن می‌ترسند (حتی به زبان مادری خود). دلایل زیادی برای ننوشتن وجود دارد، بعضی از آنها بسیار منطقی و معقول به نظر می‌رسند.

در این سال‌ها، بیشترین درسی که من تدریس کرده‌ام، بخش نوشتاری آزمون‌های برای تحصیل در خارج از کشور بوده است. ممکن است نوشتن سخت‌ترین قسمت در تدریس آزمون‌های تحصیلی باشد (شاید در تدریس زبان مادری هم، نوشتن سخت‌ترین بخش باشد، نه؟)، زیرا نوشتن معمولاً کمترین بخشی است که دانش‌آموزان بدون اجبار تمرین می‌کنند (یا حتی اصلاً تمرین نمی‌کنند). حتی اگر تدریس خیلی خوب باشد، اگر دانش‌آموزان تمرین نکنند، معلم هیچ تأثیری نخواهد داشت؛ چه برسد به اینکه اکثر معلمان نوشتن، عمدتاً تنها "کلیشه‌های تکراری" را تدریس می‌کنند (الگوهای همه‌کاره، جملات پیچیده، واژگان پیشرفته و ...). چرا دانش‌آموزان نوشتن را انجام نمی‌دهند؟ زیرا نوشتن واقعاً سخت است. در واقع، بیشتر مردم حتی در مدرسه از نوشتن به زبان مادری خود دوری می‌کنند. چرا نوشتن آنقدر سخت است؟ زیرا توانایی نوشتن بیشتر به تمرین وابسته است، چگونه می‌توان بدون تمرین پیشرفت کرد؟ پس چرا اکثر مردم تمرین نمی‌کنند؟ تنبلی. اما، هنگام آماده‌سازی برای آزمون‌های انگلیسی، مردم اغلب تنبلی خود را به شکلی بسیار زیبا و منطقی جلوه می‌دهند. آنها می‌گویند "پس از نوشتن مقاله، کسی نیست که آن را تصحیح کند، چگونه پیشرفت کنم؟" آنها فکر می‌کنند این ایده‌شان بسیار منطقی است، حتی شروع به خیال‌پردازی می‌کنند "اگر یک خارجی بود تا مقاله‌ام را تصحیح کند، خوب می‌شد ..."

مشکل همین‌جاست.

امیدوارم که یک خارجی بتواند مقاله من را تصحیح کند، اما این برای ۹۹.۹۹٪ از یادگیرندگان زبان انگلیسی در داخل چین غیر واقعی است. جمعیت چین بسیار زیاد است، حتی اگر همه آمریکایی‌ها را هم دعوت کنیم، باز هم کافی نیست. اگر تمام جمعیت کانادا را به چین بکشانیم، حتی یک شهر شانگهای هم برایشان کافی نخواهد بود (جمعیت کانادا تنها برابر با جمعیت شهر شانگهای است - بیش از بیست میلیون نفر). علاوه بر این، آیا فقط دعوت کردن خارجی‌ها کافی است؟ احتمالاً نه. نه هر خارجی بلد است بخواند، نه هر خارجی که بلد است بخواند حتماً دایره واژگان کافی دارد، نه هر کسی که دایره واژگان کافی دارد حتماً فرهنگ دارد (داشتن دانش کافی و توانایی تفکر). در واقع، بسیاری از معلمان خارجی در داخل چین، (من حدس می‌زنم) احتمالاً بیشترشان فقط ظاهری دارند و بیشتر نیستند، آنها دانش کافی ندارند، توانایی تفکر کافی ندارند، آموزش علمی کافی ندارند، احتمال کمی دارد که آنها بتوانند در نوشتن مقاله TOEFL یا SAT، GRE نمره کامل بگیرند. اکثر این معلمان خارجی در ایالات متحده هم توانایی ورود به دانشگاه‌های خوب را نداشته‌اند (البته بعید است که در آینده بتوانند وارد دکترا شوند)... برای دانش‌آموزان چینی که در حال آماده‌سازی برای TOEFL/SAT/GRE هستند، چند نفر از این معلمان خارجی واقعاً می‌توانند واجد شرایط باشند؟

علاوه بر این، حتی اگر برخی واقعاً واجد شرایط باشند، چه فایده‌ای دارد؟ تعداد آنها بسیار کم است (قطعاً اقلیت)، احتمال اینکه ما معمولی‌ها بتوانیم از کمک آنها استفاده کنیم چقدر است؟ و اگر واقعاً فرصت داشته باشیم که با چنین معلمان خارجی کافی مواجه شویم، آیا واقعاً می‌توانیم هزینه آنها را بپردازیم (آیا انتظار داریم که این افراد به صورت رایگان کار کنند، آیا این خیلی زیاده‌روی نیست)؟ حتی اگر ما با آنها مواجه شویم و هزینه‌ها را بپردازیم، آیا سطح مهارت ما در آن زمان به اندازه کافی بالا است که از کمک گران‌بها و نایاب آنها بهره‌مند شویم؟

اما مشکل جدی‌تری نیز وجود دارد. آیا تصحیح واقعاً مفید است؟

آیا هنوز هم خاطرات نوشتن مقالات در دوران کودکی را به یاد دارید؟ اکنون، اگر به گذشته برگردید و به طور جدی فکر کنید، آیا واقعاً احساس می‌کنید که اصلاحات معلمان زبان پایین‌ترین مقطع تحصیلی در آن سال‌ها، نقشی جایگزین‌ناپذیر و بسیار مهم در تقویت توانایی نوشتن شما داشته است؟ یک واقعیت شاید ناخوشایند این است که، برای اکثر مردم، اصلاحات معلمان زبان در مدرسه در مقاطع پایین فقط احساس خجالت و شرمندگی به آن‌ها داده است. پس توانایی نوشتن شما چگونه بهبود یافته است (اگر واقعاً توانایی نوشتن دارید)؟ من قصد تحقیر همه معلمان زبان مقاطع پایین را ندارم، فقط حقیقت را می‌گویم - اکثر افرادی که در نهایت توانایی خوبی در نوشتن به دست آورده‌اند، عمدتاً به تلاش‌های خودشان مربوط می‌شود: زیاد خواندن، زیاد نوشتن، زیاد اصلاح کردن، زیاد تمرین کردن، زیاد مشاهده کردن، زیاد فکر کردن، زیاد بحث کردن، زیاد انباشتن ... و در میان این کارهایی که باید بیشتر انجام شوند، تقریباً هیچ‌کدام نیست که معلمی بتواند در آن نقش رهبری داشته باشد، تقریباً همه آن‌ها (فقط می‌توانند) به خود فرد بستگی داشته باشند. این هم توضیح می‌دهد که چرا چرا همیشه برخی از افراد تعجب می‌کنند که "چرا این همه تفاوت بین افراد وجود دارد؟" - چه چیزی برای تعجب وجود دارد؟ برخی از افراد در طول زندگی‌شان همه چیز را "بیشتر" انجام می‌دهند، در حالی که برخی دیگر تقریباً هیچ کاری را بیشتر انجام نمی‌دهند، یا حتی اصلاً انجام نمی‌دهند.

اکنون، با نگاهی به گذشته، می‌توان فهمید که دلیل اصلی عدم تمرین نوشتن مقاله به زبان انگلیسی برای بسیاری از مردم، فقط به این دلیل است که توقعات غیر واقع‌بینانه آن‌ها برآورده نشده است. تنها به این دلیل که توقعات غیر واقع‌بینانه آن‌ها برآورده نمی‌شود (که در واقع طبیعتاً برآورده نمی‌شود)، از فرصتی که می‌توانستند به تنهایی از آن استفاده کنند، دست کشیدند، این چیزی جز حماقت نیست؟

دو روش موثرتر وجود دارد:

خودتان مقاله‌های خود را اصلاح کنید؛ به دیگران در اصلاح مقاله‌های‌شان کمک کنید. خودتان مقاله‌های خود را اصلاح کنید، یک نکته بسیار مهم وجود دارد: نباید بلافاصله پس از نوشتن اصلاح کنید، بلکه باید روز بعد آن را ویرایش کنید. دلیلی که شما در آن لحظه چیزی را نوشته‌اید (حتی اگر اشتباه باشد) این است که فکر می‌کردید نوشتن آن درست است. این عادت در زمان نوشتن بسیار قوی است و بیشترین تأثیر را دارد. بنابراین، ویرایش فوری پس از نوشتن ممکن است کم‌تر موثر باشد. اما روز بعد متفاوت است، بسیاری از اشتباهات به نظر شما تقریباً خود به خود بیرون می‌پرند، و همراه با تعجب "وای! چطور ممکن است من این چنین اشتباه ساده‌ای کرده باشم؟!" باور کنید، این واقعاً نشانه‌ی پیشرفت واقعی شماست - زیرا تنها روش‌های موثر برای ایجاد یادآوری عمیق عبارتند از: تکرار و تعجب.

کمک به دیگران در اصلاح مقاله‌های‌شان یکی از سریع‌ترین روش‌ها برای بهبود توانایی‌های خود است. شاید بگویید، "من خودم هنوز مهارت ندارم، چطور می‌توانم به دیگران کمک کنم؟" این مشکل نیست، فقط امتحان کنید و خواهید دید، پیدا کردن اشتباهات دیگران نسبت به نوشتن مقاله آسان‌تر است، به‌ویژه اشتباهات دیگران، که راحت‌تر توسط شما شناسایی می‌شوند. پدیده جالب این است که اغلب اوقات، کسی که اصلاح می‌کند، بیشتر از کسی که اصلاح می‌شود، بهره‌برداری می‌کند. زیرا شما به عنوان یک فرد، نمی‌توانید تمام اشتباهات ممکن را بررسی کنید - برخی اشتباهات که شما اکنون انجام نمی‌دهید، به این معنا نیست که در آینده انجام نخواهید داد. وقتی به دیگران در اصلاح مقاله‌های‌شان کمک می‌کنید، در واقع دیگران در حال کمک به شما برای آزمایش اشتباهات هستند و شما از نتایج آن بهره‌مند می‌شوید - و در بیشتر مواقع، شما در واقع "پیشگیری از وقوع خطر" را انجام داده‌اید.

چک لیست

برای تصحیح مطالبی که نوشته اید می توانید به لیست زیر مراجعه کنید. این لیست مهم است زیرا رایج ترین اشتباهاتی را که تقریباً همه مرتکب می شوند فهرست می کند:

خطای املای کلمه: کلمه‌ها به درستی و بر اساس نوشتار صحیح آن‌ها نوشته نشده‌اند، اما این شامل اختلافات املایی ناشی از تفاوت‌های انگلیسی بریتانیایی و انگلیسی آمریکایی نمی‌شود.

خطای شماره مفرد و جمع اسم‌ها: به اشتباه از شمار اسم‌ها استفاده شده است، از جمله: استفاده از شکل "جمع" اسم‌های غیرقابل شمارش، استفاده از شکل "جمع" اسم‌های جمعی، استفاده از اسم مفرد در جایی که باید از جمع استفاده شود (یا برعکس) و غیره.

استفاده نکردن از محدودکننده‌ها برای اسم‌های مفرد قابل شمارش: در جمله، قبل از اسم‌های مفرد قابل شمارش، از محدودکننده‌ها استفاده نشده است، شامل حرف تعریف، ضمیرهای نامعین، ضمیرهای اشاره، حالت ملکی اسم‌ها و ضمیرها، عدد و بعضی صفت‌های ملکی.

خطای طبقه‌بندی کلمات: در انتخاب واژگان، ویژگی‌های طبقه‌بندی کلمات انگلیسی نادیده گرفته شده و تنها بر اساس معنی از واژگان استفاده شده، که منجر به خطای استفاده از طبقه‌بندی کلمات می‌شود.

خطای رابطه توصیفی: قوانین توصیف واژگان نادیده گرفته شده و از روابط توصیفی نامناسب استفاده شده است. این شامل استفاده از صفت برای توصیف فعل، صفت برای توصیف صفت،قید برای توصیف اسم و غیره می‌شود.

خطای هماهنگی: در جمله، هماهنگی نامناسبی از واژگان برای توصیف، محدود کردن، یا توضیح وجود دارد، یا از ترکیب‌های ثابت واژگان به اشتباه استفاده شده است.

خطای ترتیب کلمات: ترتیب صحیح و معمول برای بیان محتوا رعایت نشده است. این شامل خطای ترتیب واژگان توصیفی، عدم استفاده از ساختار واژگانی معکوس در موارد لازم و غیره می‌شود.

خطای استفاده از فعل‌های غیرقیاسی: اشتباه در استفاده از فعل‌های حال استمراری، گذشته استمراری، یا فعل‌های به شکل مصدر. این شامل: اشتباه در استفاده از فعل‌های حال استمراری و گذشته استمراری: نویسنده تطابق منطقی بین فاعل و فعل‌های استمراری را رعایت نکرده، یعنی زمانی که فاعل عملی را انجام می‌دهد از فعل گذشته استمراری استفاده کرده، در حالی که در مواقعی که فاعل در حال تحمل عمل یا حالتی است، از فعل حال استمراری استفاده شده است. اشتباه در استفاده از مصدر و اسم مصدر: اسم مصدر بیانگر "حالت، خصوصیت، روحیه، انتزاعی، تکرارشونده، اتفاق افتاده" است؛ مصدر بیانگر "هدف، نتیجه، دلیل، مشخص، یکباره، در حال رخ دادن" است.

خطای استفاده از حروف اضافه: به اشتباه از حروف اضافه استفاده شده است.

خطای استفاده از حروف ربط: به اشتباه از حروف ربط استفاده شده است.

خطای استفاده از ضمیرهای موصولی: در جملات وابسته توصیفی، به اشتباه از ضمیرهای موصولی استفاده شده است.

خطای استفاده از حروف تعریف: تفاوت بین حروف تعریف معین و نامعین به درستی درک نشده، یا از حروف تعریف به اشتباه استفاده شده است.

خطای استفاده از ضمیر یا نامشخصی مرجع: نویسنده از ضمیری با شمار یا جنسیت نامطابق با اسم استفاده کرده، یا خواننده نمی‌تواند به طور مستقیم تعیین کند که ضمیر مورد استفاده نویسنده به چه چیزی اشاره دارد. ناقص بودن جمله: بخشی از جمله، به ویژه اجزای اصلی تشکیل‌دهنده جمله، ناقص است. عدم تطابق فاعل و فعل: فاعل و فعل جمله از نظر "شمار" با یکدیگر هماهنگ نیستند.

علاوه بر این آنچه باید به آن توجه شود، «رابطه سازگار» است: فاعل و مفعول منسجم، حتی انگلیسی زبانان بومی نیز اغلب چنین اشتباهاتی را مرتکب می شوند (تقریباً تنها یک نقطه تست در آزمون دستور زبان SAT وجود دارد که "رابطه سازگار" است) . یکی دیگر از راه های مهم برای جلوگیری از اشتباه، مراجعه مکرر به کتاب های مرجع است که برای همه یکسان است - لغت نامه ها و کتاب های دستور زبان. کاربرد خاص کتاب های مرجع در فصل های بعدی به تفصیل مورد بحث قرار خواهد گرفت.

سلاح مخفی —— بازگویی

تقریباً تمام روش‌های یادگیری واقعاً مؤثر، ساده، ارزان و اغلب به طور مستقیم نیستند، اما واقعاً مؤثر هستند. بازگویی، یکی از این روش‌های مؤثر است.

در هر فرهنگی، هر فردی در این زمینه یکسان است —— در اکثر مواقع طول عمر خود، اغلب در حال بازگو کردن چیزهایی است که دیگران گفته‌اند. ابتدا، زبان و نوشتار بسیار دشوار است که کاملاً "خلاقانه" باشد، ثانیاً، در اکثر مواقع واقعاً نیازی به "یکتا بودن" نیست. مهم‌تر اینکه، هدف اکثر یادگیرندگان زبان دوم، شغل‌هایی مانند شاعر یا نویسنده نیست، بلکه امیدوارند به یادگیری زبانی بپردازند که به عنوان ابزاری برای حمل اطلاعات و برقراری ارتباط استفاده شود —— در این شرایط، "بازگویی" تقریباً تمام کاربردهای زبان دوم را در بر می‌گیرد.

این واقعاً چیزی نیست که "واضح و آشکار" باشد. ETS پس از طراحی و برگزاری آزمون TOEFL برای دهه‌ها، سرانجام "به یاد آورد" که در آزمون جدید TOEFL، "توانایی بازگویی" را به طور گسترده‌ای اضافه کرد: در بخش نوشتاری TOEFL، یک آزمون ترکیبی وجود دارد که از داوطلبان می‌خواهد ابتدا یک مقاله بخوانند، سپس یک سخنرانی مرتبط با مقاله خوانده شده گوش دهند، و پس از آن محتوای سخنرانی و چگونگی ارتباط آن با محتوای مقاله خوانده شده را بازگو کنند؛ در بخش شفاهی، داوطلبان ابتدا چیزی را گوش می‌دهند، سپس می‌خوانند، و پس از شنیدن و خواندن، دوباره صحبت می‌کنند —— همه این‌ها در حال سنجش "توانایی بازگویی" داوطلبان است.

به نظر می‌آید زیاده‌روی باشد، در واقعیت حتی انگلیسی بی‌صدا نیز خیلی بد نیست تا مدت طولانی‌ای، زبان انگلیسی من همان "انگلیسی لال" بود که بسیاری از مردم به آن از نظر نمی‌پرداختند. اما حتی این حالت هم مانع استفاده من از انگلیسی نشد. من فکر نمی‌کنم انگلیسی لال چیزی ترسناک یا عجیب داشته باشد. ما هر زبان خارجی دیگری را یاد می‌گیریم به امید تسلط بر شنیدن، صحبت کردن، خواندن و نوشتن آن. اما برای هر کسی که مدت زمان طولانی‌تری با آن مبارزه کرده باشد، تسلط به همه این مهارت‌ها همزمان واقعاً آسان نیست - این مسئله تجربه شخصی من (و بسیاری دیگر) را تایید می‌کند.

به عبارتی دیگر، نمی‌توانم صحبت کنم مثل لال‌ها، نمی‌توانم بفهمم مثل کرم‌ها و نمی‌توانم بخوانم مثل نابیناها. اما نوشتن؟ - بیشتر فرهنگ‌ها فرض نمی‌کنند که ناتوانی در نوشتن نشانه‌ای از ناتوانی است. به ندرت در دست افرادی قرار می‌گیرد که نمی‌توانند بنویسند، اما بی‌خیال این موضوع شویم و فقط درباره لالی، کرمی و نابینایی صحبت کنیم. اگر شما مجبور باشید یکی از این "ناتوانی‌ها" باشید، کدام یک را انتخاب می‌کنید؟ من به جدیت فکر کرده‌ام، من "کرمی" را انتخاب می‌کنم - چون نه کورم و نه لالم، حداقل هنوز راه‌های ورود و خروج را دارم. من بیشتر از همه از این کرم‌ها می‌ترسم - چون این وسیله ورودی مهمترین چیز است، به ویژه از آنجا که ورود متنی تقریباً بخش عظیمی از تمام ورودی‌های موثر را تشکیل می‌دهد. به یک نوعی، بزرگترین مزیت یادگیری یک زبان خارجی افزودن یک مسیر مختلف برای به دست آوردن اطلاعات است. از این نظر، لال‌ها نسبت به کرم‌ها و نابینایان برتری دارند، و در بین این دو، نابیناها نیز به کرم‌ها نمی‌رسند.

اگر دست پس بگیریم و تا جای ممکن واقعیت را حفظ کنیم، خواهیم دید که بسیاری از مردم واقعاً فرصت گفتگو با خارجیان، بحث‌های سرسخت و بحرانی کردن فرصت ندارند. اغلب مواقع، ما فقط به "خواندن ماهرانه" نیاز داریم. در یک معنا، ما فقط به "دید بنیادی" نیاز داریم - معادل داشتن دایره لغات اساسی و دانش دستور زبان کافی است - تقریباً مانند یک فرد که با استفاده از عینک دید بهتری دارد و برای هر کسی که با استفاده از دیکشنری و کتاب دستور زبان استفاده می‌کند، تقریباً معادل دیداری عادی دارد.

اگر انگلیسی را یاد بگیریم، بهتر است و از آن لذت ببریم، این تمامی مردم طبیعی است. اما مفهوم "خوب بودن در انگلیسی" در واقعیت بسیار سخت برای تعیین وضعیت مشخص و معناداری ندارد. پس چرا به این موضوع اهمیت دهیم؟ بهرحال، ما باید از آن استفاده کنیم. با استفاده از آن، به تدریج بهتر می‌شویم، مهم نیست تا چه اندازه خوب شویم. یا به عبارت دیگر، "کافی است به نظر برسیم". چون "کافی" است که شروع کنیم، و با استفاده مداوم، فرصت و امکان بهبود داریم.

تلفظ انگلیسی من خودم اگرچه بهبود می‌یابد، اما هرگز استاندارد نشده است، حتی به "خوب" نرسیده است، حداقل در وضعیت "قابل قبول" قرار دارد. دایره لغات من هم هرگز به حد چشمگیری بزرگ نرسیده است. به نظر باید اسکورهای TOEFL و GRE من بسیار عجیب باشد (که از آنها برای نیازهای شغلی بی‌شماری آزمون داده‌ام)، اما در روزهای عادی، در هنگام مطالعه متون انگلیسی، اغلب باید به کمک دیکشنری‌های الکترونیکی و ابزارهای جستجوی آنلاین مختلفی کمک کنم. در هنگام نوشتن مقالات انگلیسی، زمان و توجه زیادی برای بازنگری و اصلاح صرف می‌کنم، چیزی که در مقالات فارسی نیاز به آن نیست. اگر تا زمانی که باید به زبان انگلیسی صحبت کنیم، زمان کافی را برای تحقیق و مطالعه صرف نکنیم، حتماً با مشکلات مختلفی روبرو خواهیم شد.

در واقعیت، انگلیسی من هرگز "خوب" نشده است - با این حال، من تا کنون در مسیر استفاده از آن به عنوان مشکل یا باری مواجه نشده‌ام. استفاده نکردن خوب از زبان خارجی عادی است - برای همه افراد. اما استفاده نکردن خوب به معنای "نباید استفاده کرد" یا "نباید استفاده کرد" نیست. از دیدگاه دیگر، دقیقاً به دلیل استفاده نکردن خوب باید بیشتر استفاده کنیم و مرتب استفاده کنیم. کمی بیشتر استفاده کردن بهتر از قبل استفاده کردن - در واقع این ویژگی تمامی ابزارهاست.